الحدیث الحادى و العشرون

حدیث بیست و یکم

بالسند المتصل الى حجه الفرقه و امامهم ، محمد بن یعقوب الکلینى ، کرم الله وجه ، عن حمید بن زیاد، عن الحسن بن محمد بن سماعه ، عن وهیب بن حفص ، عن ابى بصیر، عن ابى جعفر، علیه السلام ، قال : کان رسول الله ، صلى الله علیه و آله ، عند عائشه لیلتها، فقالت : یا رسول الله لم تتعب نفسک و قد غفر الله لک ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر؟ فقال : یا عائشه ، الا اءکون عبدا شکورا؟ قال : و کان رسول الله ، صلى الله علیه و آله ، یقوم على اءطراف اءصابع رجلیه ، فانزل الله سبحانه و تعالى : طه . ما انزلنا علیک القرآن لتشقى (۶۱۶)

ترجمه :

از ابى بصیر نقل شده که فرمود حضرت باقر، علیه السلام : بود رسول خدا، صلى الله علیه و آله ، پیش عایشه در شب او، پس گفت : اى رسول خدا چرا به زحمت مى اندازى جان خود را و حال آنکه آمرزیده است خداوند براى تو آنچه پیش بوده است از گناه تو و آنچه پس از این آید؟ فرمود: اى عایشه آیا نباشم بنده سپاسگزار! فرمود حضرت باقر، علیه السلام : و بود رسول خدا، صلى الله علیه و آله ، که مى ایستاد بر سر انگشتهاى دو پاى خود، پس فرو فرستاد خدا سبحانه و تعالى : طه . ما اءنزلنا القرآن لتشقى .(۶۱۷) (یعنى محمد یا اى طالب حق هادى ما فرو نفرستادیم بر تو قرآن را تا به مشقت افتى .)

شرح قد غفرالله لک اشاره است به قول خدا تعالى در سوره فتح : انا فتحنا لک فتحا مبینا. لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر.(۶۱۸) ما گشودیم براى تو گشودنى آشکارا، تا بیامرزد براى تو و آنچه پیشى گرفته از گناه تو و آنچه پس از این آید.

بدان که علما، رضوان الله علیهم ، توجیهاتى در آیه شریفه فرموده اند که منافات نداشته باشد با عصمت نبى مکرم و ما به ذکر بعضى از آنها که مرحوم علامه مجلسى ، رحمه الله تعالى ، نقل فرمودند(۶۱۹) مى پردازیم ، و پس از آن آنچه اهل معرفت به حسب مسلک خود بیان کردند مجملا بیان مى نماییم .

مرحوم مجلسى فرموده از براى شیعه در تاءویل این آیه اقوالى است : یکى آنکه مقصود از گناه گناه امت است که به شفاعت حضرت آمرزیده شود. و نسبت گناهان امت به آن حضرت براى اتصالى است که بین آن حضرت و امت است . و مو ید این احتمال است آنچه روایت کرده مفضل بن عمر از حضرت صادق ، علیه السلام :

قال : ساءله رجل عن هذه الایه ، فقال : والله ، ما کان له ذنب ولکن الله سبحانه ضمن له اءن یغفر ذنوب شیعه على ما تقدم من ذنبهم و ما تاءخر.(۶۲۰)

و روى عمر بن یزید عنه ، علیه السلام ، قال : ما کان له ذنب ، و لا هم بذنب ، ولکن الله حمله ذنوب شیعته ثم غفرها له . فرمود: نبود از براى او گناهى ، و نه اراده گناهى کرد، ولیکن خداى تعالى ذنوب شیعه او را بر او تحمیل کرد، پس از آن آمرزید آن را براى او.

نویسنده گوید از براى این توجیه در مشرب عرفان وجیهى است که اشاره به آن (به ) طریق اجمال خالى از فائده نیست . باید دانست که در محل خود مقرر است که عین ثابت انسان کامل مظهر اسم الله الاعظم ، که امام ائمه اسماء است ، مى باشد، و اعیان سایر موجودات در ظل عین انسان کامل در علم و عالم اعیان مقرر، و در عین و عالم تحقق موجود است . پس ، اعیان جمیع دایره وجود مظهر عین انسان کامل است در عالم اعیان ، و جمیع موجودات مظاهر جمال و جلال او هستند در عالم ظهور. و از این جهت ، هر نقص که در عالم تحقق واقع شود و هر ذنبى که از مظاهر بروز کند، چه ذنوب تکوینى یا تشریعى باشد، به حکم ظاهر و مظهر به ظاهر منسوب است حقیقتا و بى شاعبه مجاز. گرچه ما اءصابک من سیئه فمن نفسک ،(۶۲۱) و لکن قل کل من عندالله .(۶۲۲) و اشاره به این مطلب در اخبار بسیار، چنانچه فرماید: نحن السابقون الآخرون .(۶۲۳) و فرماید: آدم و من دونه تحت لوائى یوم القیامه .(۶۲۴) و فرماید: اءول ما خلق الله روحى یا نورى (۶۲۵) و فرماید: سبحنا فسبحت الملائکه ،(۶۲۶) قدسنا فقدست الملائکه . و فرماید: لولانا ما عرف الله (۶۲۷) و فرماید: لو لاک لما خلقت الافلاک .(۶۲۸) و فرماید: نحن وجه الله .(۶۲۹) و در حدیثى است که رسول اکرم ، صلى الله علیه و آله ، به منزله ساقه شجر است ، و ائمه هدى ، علیهم السلام ، به منزله شاخه هاى آن ، و شیعیان به منزله برگ آن درخت هستند.(۶۳۰) پس زینت شجره طیبه ولایت به مظاهر است ، و هر یک از مظاهر که نقصانى یابد، در شجره طیبه نقصانى واقع گردد. پس ، ذنوب جمیع موجودات ذنوب ولى مطلق است ، و حق تعالى به رحمت تامه خود به غفران شامل خود رحمت بر نبى اکرم ، صلى الله علیه و آله ، فرموده مى فرماید آنچه گناه است از پیشینیان و آنچه پس از این گناهى واقع شود، در تحت مغفرت تامه واقع گردد، و به شفاعت تو تمام دایره تحقق به سعادت کامله خود رسند، و آخر من یشفع اءرحم الراحمین .(۶۳۱)

و بر این مسلک آیه شریفه در عداد آن آیه است که مى فرماید: و لسوف یعطیک ربک فترضى .(۶۳۲) که فرمودند: ارجى آیه فى القرآن (۶۳۳) و بنابراین مسلک ، ذنوب مقدمه ممکن است ذنوب امم سالفه باشد، زیرا که جمیع امم امت این ذات مقدس اند، و جمیع دعوت انبیا دعوت به شریعت ختمیه و مظاهر ولى مطلق هستند، و آدم و من دونه از اوراق شجره ولایت هستند.

توجیه دوم آن است که سید مرتضى (۶۳۴) رضى الله عنه ، ذکر فرمودند که ذنب مصدر است ، و جایز است اضافه آن به فاعل و به مفعول ، و در اینجا اضافه به مفعول شده و مراد آن است که آنچه گذشته است از گناه کردن آنها تو را در منع نمودن آنها تو را از مکه و جلوگیرى نمودن از مسجدالحرام . و معنى مغفرت بنابراین تاءویل ازاله و نسخ احکام اعداء آن سرور است از مشرکین بر آن حضرت ، یعنى ازاله مى فرماید خدا آن را نزد فتح ، و ستر مى فرماید بر تو آن عار را به فتح مکه ، پس زود است که داخل مکه شوى بعد از این . و از این جهت قرار داده است غفران را جزاى جهاد و فایده فتح .(۶۳۵)

فرموده است سید، رحمه الله ، اگر مراد مغفرت ذنوب باشد معناى معقولى از براى آیه نتوان نمود، براى اینکه مغفرت ذنوب تعلقى (به فتح ) ندارد و غرض و فایده آن نمى باشد. و اما قوله : ما تقدم و ما تاءخر مانعى ندارد که مراد این باشد که آنچه در زمان سابق گذشته از افعال قبیحى که نسبت به تو و به قوم تو کردند.(۶۳۶)

سوم آنکه معنى چنین است که اگر گناهى براى تو باشد در قدیم یا پس از این ، هر آینه آمرزیدم تو را. و قضیه شرطیه مستلزم صدق و وقوع طرفین نیست .

چهارم آنکه مراد به گناه ترک مستحب باشد، زیرا که واجبات از آن حضرت ترک نشده . و جایز است که به واسطه علو قدر و رفعت مقام آن حضرت آنچه از دیگران گناه نیست نسبت به آن حضرت گناه شمرده شود.

پنجم آنکه این آیه براى تعظیم آن حضرت وارد است و در مقام حسن خطاب است ، چنانچه گویى مثلا: غفرالله لک .

مجلسى فرموده : و قد روى الصدوق فى العیون باسناده عن على بن محمد بن الجهم قال : حضرت مجلس ‍الماءمون و انه الرضا، علیه السلام و قال له الماءمون : یا ابن رسول الله اءلیس من قولک اءن الاءنبیاء معصومون ؟ قال : بلى . قال : فما معنى قول الله لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر قال الرضا، علیه السلام : لم یکن اءحد عند مشرکى مکه اءعظم ذنبا من رسول الله ، صلى الله علیه و آله ، لاءنهم کانوا یعبدون من دون الله ثلا ثمائه و ستین صنما، فلما جاءهم ، صلى الله علیه و آله ، بالدعوه اءلى کلمه الاخلاص ، کبر ذلک علیهم و عظم و قالوا: اءجعل الالهه الها واحدا ان هذالشى ء عجاب . الى قوله : ان هذا الا اختلاق .(۶۳۷) فلما فتح الله تعالى على نبیه ، صلى الله علیه و آله ، مکه ، قال له : یا محمد، اءنا فتحنا لک فتحا مبینا. لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر. عند مشرکى اءهل مکه بدعائک الى توحید الله فیما تقدم و ما تاءخر، لان مشرکى مکه اءسلم بعضهم ، و خرج بعضهم عن مکه ، و من بقى منهم لم یقدر على انکار التوحید علیه اذا دعا الن اس الیه ، فصار ذنبه عند هم فى ذلک مغفورا بظهوره علیهم . فقال الماءمون : لله درک یا اءبا الحسن (۶۳۸)

على بن محمد بن الجهم گوید حاضر شدم در مجلس ماءمون و حال آنکه حضرت رضا، علیه السلام ، پیش او بود. پس ماءمون به آن حضرت عرض کرد: "اى پسر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آیا از فرموده تو نیست که انبیاء معصوم اند؟" فرمود: "چرا" گفت : "پس چیست معنى قول خدا: لیغفرلک ...؟" حضرت فرمود: "نبود کسى پیش ‍مشرکان (مکه ) که گناهش بزرگتر از رسول خدا، صلى الله علیه و آله ، باشد، زیرا که آنها عبادت خدا مى کردند سیصد و شصت بت را. پس چون که پیغمبر آمد آنها را دعوت به کلمه اخلاص کرد، بزرگ و گران آمد آن بر آنها، و گفتند: آیا خدایان را یک خدا قرار داد؟ همانا این چیز عجیبى است ! تا قول خدا: ان هذا الا اختلاق (نیست این مگر دروغ ) پس ، چون که خداى تعالى مفتوح کرد مکه را براى رسول خدا، فرمود به او: اى محمد، ما فتح نمودیم براى تو فتح آشکارا، تا بیامرزد خداوند گناه قبل و بعد تو را پیش مشرکان اهل مکه به دعوت کردن (تو) به سوى توحید قبل و بعد. زیرا که مشرکان مکه بعضى اسلام آوردند، و بعضى از مکه خارج شدند، و کسى که از آنها باقى ماند قدرت انکار توحید بر آن حضرت نداشت ، وقتى که حضرت دعوت مى فرمود مردم را به سوى آن ، پس گردید گناه او آمرزیده به غلبه بر آنها. "پس ماءمون گفت : "لله درک اى اءبوالحسن ."

نویسنده گوید که این توجیه ششمى است که در حدیث شریف از آیه مبارکه شده است . و حاصل آن آن است که مراد گناه آن بزرگوار است در نظر اهل شرک و به زعم فاسد آنها.

فصل ، در توجیه عرفانى از آیه شریفه

بدان که از براى آیه شریفه توجیهى است بر مشرب اهل عرفان و مسلک اصحاب قلوب ، که براى ذکر آن لابدیم از ذکر فتوحات ثلاثه متداوله نزد آنها.

پس ، گوئیم که فتح در مشرب آنها عبارت است از گشایش ابواب معارف و عوارف و علوم و مکاشفات از جانب حق بعد از آنکه آن ابواب بر او مغلق و بسته است . مادامى که انسان در بیت مظلم نفس است و بسته به تعلقات نفسانیه است ، جمیع ابواب معارف و مکاشفات به روى او مغلق است ، و همین که از این بیت مظلم به قوت ریاضات و انوار هدایات خارج شد و منازل نفس را طى کرد، فتح باب قلبه به روى او گشوده شود و معارف در قلب وى ظهور کند و داراى مقام قلب گردد. و این فتح را فتح قریب گویند، زیرا که این اول فتوحات و اقرب آنهاست . و گویند اشاره بدین فتح است قول خداى تعالى : نصر من الله و فتح قریب .(۶۳۹) البته با یارى و نصر خداوند و نور هدایت و جذبه آن ذات مقدس این فتح و سایر فتوحات واقع مى شود. و مادامى که سالک در عالم قلب است و رسوم و تعینات قلبیه در او حکمفرماست ، باب اسماء و صفات بر او مغلق و مسند است .

و پس از آنکه به تجلیات اسمائى و صفاتى رسوم عالم قلب فانى شد و آن تجلیات صفات قلب و کمالات آن را افنا نمود فتح مبین رو دهد، و باب اسماء و صفات به روى او مفتوح گردد و رسوم متقدمه نفسیه و متاءخره قلبیه زایل و فانى شود و در تحت غفاریت و ستاریت اسماء مغفور گردد. و گویند اشاره به این فتح است قول خداى تعالى : انا فتحنالک فتحا مبینا. لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر. ما فتح آشکاراى عالم اسماء و صفات را بر تو نمودیم تا در تحت غفاریت اسماء الهیه ذنوب نفسیه متقدمه و قلبیه متاءخره مغفور شود. و این فتح باب ولایت است .

و مادامى که سالک در حجاب کثرت اسمائى و تعینات صفاتى است ، ابواب تجلیات ذاتیه به روى او مغلق است . و چون تجلیات ذاتیه احدیه براى او شود و جمع رسوم خلقیه و امریه را فانى نماید و عبد را مستغرق در عین جمع نماید، فتح مطلق شود و ذنب مطلق مغفور گردد، و با تجلى احدى ذنب ذاتى ، که مبداء همه ذنوب است ، ستر شود: وجودک ذنب لا یقاس به ذنب .(۶۴۰) و گویند اشاره به این فتح است قول خداى تعالى : اذا جاء نصر الله و الفتح .(۶۴۱)

پس با فتح قریب ابواب معارف قلبیه مفتوح شود و ذنوب نفسیه مغفور گردد. و با فتح مبین ابواب ولایت و تجلیات الهیه مفتوح گردد، و بقایاى ذنوب نفسیه متقدمه و ذنوب قلبیه متاءخره آمرزیده شود. و با فتح مطلق فتح تجلیات ذاتیه احدیه گردد و ذنب مطلق ذاتى مغفور شود.

و باید دانست که فتح قریب و فتح مبین عام است نسبت به اولیا و انبیا و اهل معارف . و اما فتح مطلق از مقامات خاصه ختمیه است ، و اگر براى کسى حاصل شود، بالتبعیه و به شفاعت آن بزرگوار واقع مى شود.

و از این بیانات معلوم شد که از براى ذنب و گناه مراتبى است که بعضى از آن از حسنات ابرار شمرده شود، و بعضى براى خلص ذنب است . و گویند که رسول اکرم ، صلى الله علیه و آله ، فرموده : لیران (اءو لیغان ) على قلبى ، و انى لاستغفرالله فى کل یوم سبعین مره .(۶۴۲) این کدورت توجه به کثرت تواند بود، ولى از قبیل خواطر بوده که بزودى زایل مى شده . و در حدیث است که رسول خدا، صلى الله علیه و آله ، از هیچ مجلسى بیرون تشریف نمى برد مگر آنکه بیست و پنج مرتبه استغفار مى کرد.(۶۴۳)

و از این احادیث معلوم مى شود که استغفار فقط منحصر به گناه منافى عصمت نیست ، و مغفرت و ذنب به اصطلاح عرف عام نیست . پس ، این آیه شریفه منافات با مقام معنویه ندارد، بلکه مو کد آن است ، زیرا که از لوازم سلوک معنوى و عبور از مدارج و رسیدن به اوج کمال انسانى غفران ذنوب لازمه مقامات و مدارج است ، زیرا که هر موجودى در این عالم است ولیده همین نشئه ملکیه و ماده جسمانیه است و داراى تمام شئون ملکى حیوانى و بشرى و انسانى است ، بعضى بالقوه و برخى بالفعل ، پس ، اگر بخواهد از این عالم به عالم دیگر و از آنجا به مقام قرب مطلق سفر کند، باید این مدارج را طى کرده و از منازل متوسطه کوچ نماید، و به هر مرتبه اى که رسد، در آن مرتبه مغفور شود ذنوب مرتبه سابقه ، تا در تحت تجلیات ذاتیه احدیه تمام ذنوب مغفور گردد، و ذنب وجودى که مبداء و منشاء تمام ذنوب است در ظل کبریاى احدى مستور گردد. و این غایت عروج کمال موجود است . و در این مقام موت و فناى تام دست دهد. و لهذا وقتى که آیه شریفه اذا جاء نصرالله و الفتح نازل شد، رسول اکرم ، صلى الله علیه و آله ، فرمود: این سوره خبر موت من است (۶۴۴) والله العالم .

فصل ، در حقیقت شکر است

بدانکه شکر عبارت است از قدردانى نعمت منعم . و آثار این قدردانى در قلب به طورى بروز کند، و در زبان به طورى ، و در افعال و اعمال قالبیه به طورى . اما در قلب ، آثارش از قبیل خضوع و خشوع و محبت و خشیت و امثال آن است . و در زبان ، ثنا و مدح و حمد. و در جوارح ، اطاعت و استعمال جوارح در رضاى منعم ، و امثال این است . و از راغب (۶۴۵) منقول است که شکر تصور نعمت و اظهار آن است . و گفته شده که آن مقلوب کشر به معنى کشف و ضد آن کفر است و آن نسیان نعمت و ستر آن است . و دابه شکور آن است که به چاقى خود اظهار نعمت صاحب خود کند. و گفته شده اصل آن از عین شکرى یعنى ممتلئه و پر شده است . و بنابراین شکر عبارت از پر شدن از ذکر منعم است . و شکر بر سه قسم است : شکر قلب ، و آن تصور نعمت است . و شکر به زبان ، و آن ثناى بر منعم است . و شکر به سایر اعضا، و آن مکافات نعمت است به قدر استحقاق آن .(۶۴۶)

و عارف محقق ، خواجه انصارى ،(۶۴۷) فرماید: شکر اسمى است براى معرفت نعمت ، زیرا که آن طریق معرفت منعم است .(۶۴۸) و شارح محقق گوید تصور نعمت از منعم و معرفت اینکه آن نعمت اوست عین شکر است . چنانچه از حضرت داود، علیه السلام ، روایت شده که گفت : "اى پروردگار، چگونه شکر تو کنم با آنکه شکر نعمت دیگرى است و شکرى خواهد!" خداى تعالى وحى فرمود به سوى او: "اى داود، وقتى که دانستى که هر نعمتى که به تو متوجه است از من است شکر مرا کردى ."(۶۴۹)

نویسنده گوید که آنچه را که این محققین ذکر فرمودند مبنى بر مسامحه است . و الا شکر عبارت از نفس معرفت به قلب و نفس اظهار به لسان و عمل به جوارح نیست ، بلکه عبارت از یک حالت نفسانیه است که آن حالت خود اثر معرفت منعم و نعمت و اینکه آن نعمت از منعم است مى باشد، و ثمره این حالت اعمال قلبیه و قالبیه است . چنانچه بعضى محققین قریب به این معنى فرمودند گرچه آن فرموده نیز خالى از مسامحه نیست . فرموده است : بدان که شکر مقابل نمودن نعمت است به قول و فعل و نیت . و از براى آن سه رکن است :

اول ، معرفت منعم و صفات لایقه به او، و معرفت نعمت از حیث اینکه آن نعمت است . و کامل نشود این معرفت مگر آنکه بداند که تمام نعمتهاى ظاهره و خفیه از حق تعالى است و ذات مقدس او منعم حقیقى است ، و وسایط هر چه هست منقاد حکم او و مسخر فرمان او هستند.

دوم ، حالتى است که ثمره این معرفت است . و آن خضوع و تواضع و سرور به نعمت است از جهت آنکه آن هدیه اى است که دلالت کند بر عنایت منعم به تو. و علامت آن آنست که فرحناک نشوى از دنیا مگر به آن چیزى که موجب قرب به حق شود.

سوم ، عملى است که ثمره این حالت است . زیرا که این حالت وقتى در قلب پیدا شد، یک حالت نشاطى براى عمل موجب قرب حق در قلب حاصل شود، و آن عمل متعلق است به قلب و زبان و دیگر جوارح . اما عمل قلب ، عبارت است از قصد تعظیم و تحمید و تمجید منعم و تفکر در صنایع و افعال و آثار لطف او و قصد رساندن خیر و احسان نمودن بر جمیع بندگان او. و اما عمل زبان اظهار آن مقصود است به تحمید و تسبیح و تهلیل و امر به معروف و نهى از منکر و غیر آن . و اما عمل جوارح ، استعمال نعمت ظاهر و باطن است در طاعت و عبادت او و استعانت نمودن به آنها در نگهدارى از معصیت و مخالفت او، چنانچه چشم را استعمال کند در مطالعه مصنوعات و قرائت کتاب خدا و تذکر علوم ماءثوره از انبیا و اوصیا، علیهم السلام ، و همین طور سایر جوارح . انتهى کلامه مترجما.(۶۵۰)

فصل ، در چگونگى شکر است

بدان که شکر نعمتهاى ظاهره و باطنه حق تعالى یکى از وظایف لازمه عبودیت و بندگى است که هر کس به قدر مقدور و میسور باید قیام به آن نماید، گرچه از عهده شکر حق تعالى احدى از مخلوقات برنمى آید. و غایت شکر معرفت عجز از قیام به حق آن است ، چنانچه غایت عبودیت معرفت عجز به قیام به آن است ، چنانچه رسول اکرم ، صلى الله علیه و آله ، اعتراف به عجز فرموده است (۶۵۱) با آنکه احدى از موجودات قیام به شکر و عبودیت مثل ذات آن سرور ننمودند، زیرا که کمال و نقص شکر تابع کمال و نقص معرفت منعم و عرفان نعم اوست . لذا احدى قیام به حق شکر نتواند کرد.

وقتى عبد شکور شود که ارتباط خلق را به حق و بسط رحمت حق را از اول ظهور تا ختم آن و ارتباط نعم را به یکدیگر و بدء و ختم وجود را على ماهو علیه بداند. و معرفت آن براى خلص اولیاء، که اشرف و افضل آنها ذات مقدس نبى ختمى ، صلى الله علیه و آله ، است ، رخ ندهد. و سایر مردم محجوب از بعض مراتب آن ، بلکه بیشتر و بزرگتر مراتب آن ، هستند. بلکه تا در قلب بنده حقیقت سریان الوهیت حق نقش نبندد و ایمان نیاورد به اینکه لا مو ثر فى الوجود الا الله و کدورت شرک و شک در قلب اوست ، شکر حق را چنانچه شاید و باید نتوان انجام داد. کسى که نظر به اسباب دارد و تاءثیر موجودات را مستقل مى داند و نعم را به ولى نعم و صاحب آن ارجاع نمى کند، کفران به نعمت حق تعالى (کرده ) است ، بتهائى تراشیده و هر یک را مو ثرى داند. گاهى اعمال را به خود نسبت دهد، بلکه خود را متصرف در امور مى داند، و گاهى طبایع عالم کون را مو ثرات بخواند، و گاهى نعم را به ارباب ظاهریه صوریه آن منسوب کند و حق را از تصرف عارى نماید و یدالله را مغلوب بشمارد: غلت اءیدیهم و لعنوا بما قالوا.(۶۵۲) دست تصرف حق باز است و تمام دایره تحقق بالحقیقه از اوست و دیگرى را در آن راهى نیست ، بلکه همه عالم ظهور قدرت و نعمت اوست و رحمت او شامل هر چیز است ، و تمام نعم از اوست و براى کسى نعمتى نیست تا منعم باشند، بلکه هستى عالم از اوست و دیگرى را هستى نیست تا به او چیزى منسوب شود، ولى چشمها کور و گوشها کر و قلبها محجوب است . دیده مى خواهم سبب سوراخ کن (۶۵۳)

تا کى و چند این قلوب مرده ما کفران نعم حق کند و به عالم و اوضاع و به اشخاص آن متعلق شود؟ این تعلقات و توجهات کفران نعمت ذات مقدس است و ستر رحمت اوست . و از اینجا معلوم مى شود که قیام به حق شکر کار هر کس نیست ، چنانچه ذات مقدس حق تعالى جل جلاله فرماید: و قلیل من عبادى الشکور.(۶۵۴) کمتر بنده اى است که معرفت نعم حق را آن طور که سزاوار است داشته باشد. و از این جهت کمتر از بندگان هستند که قیام به وظیفه شکر نمایند.

و بباید دانست که چنانچه معارف بندگان خدا مختلف است ، شکر آنها نیز مختلف است . و نیز از راه دیگر، مراتب شکر مختلف است ، زیرا که شکر ثناى نعمى است که منعم مرحمت فرموده ، پس اگر آن نعمت از قبیل نعم ظاهریه باشد شکرى دارد، و اگر از نعم باطنیه باشد شکرى دارد، و اگر از قبیل معارف و علوم باشد شکرش به نحوى است ، و اگر از قبیل تجلیات اسمائى باشد به نحوى است ، و اگر از قبیل تجلیات ذاتیه احدیه باشد به نحوى است ، و چون جمیع مراتب نعم براى کمى از بندگان جمع است ، قیام به وظیفه شکر به جمیع مراتب براى کمى از بندگان میسور است . و آن خلص اولیا هستند که جامع جمیع حضرات و برزخ برازخ و حافظ همه مراتب ظاهره و باطنه هستند، و از این جهت ، شکر آنها به جمیع السنه ظاهره و باطنه و سریه است .

و شکر را گرچه گفتند از مقامات عامه است ، زیرا که مقرون به دعوى مجازات منعم است و این اسائه ادب به شمار مى رود، ولى این مقارنت از براى غیر اولیا است ، خصوصا کمل از آنها که جامع حضرات و حافظ مقام کثرت و وحدت هستند، و لهذا شیخ عارف ، خواجه انصارى ، با آنکه گفته است شکر از مقامات عامه است فرموده : و الدرجه الثالثه اءن لا یشهد العبد الا المنعم . فاذا شهد المنعم عبوده ، استعظم منه النعه ، و اذا شهده حبا، استحلى منه الشده ، و اذا شهده تفریدا، لم یشهد منه نعمه و لا شده .(۶۵۵)

درجه سیم از شکر آن است که بنده مشاهده نکند مگر جمال منعم را و مستغرق شهود جمال او شود. از براى آن سه مقام است : اول آنکه مشاهده کند او را، مشاهده بنده ذلیل مولاى خود را. و در این حال از خود غافل و مستغرق ادب حضور است و براى خود قدرى قائل نیست . و وقتى (خود را) حقیر شمرد، نعمتى اگر به او عنایت شود عظیم شمارد و خود را در جنب او حقیر داند و لایق آن نداند. و دوم ، مشاهده اوست ، شهود دوست دوست را. و در این حال مستغرق جمال محبوب شود، و هر چه از او بیند محبوب باشد و لذت از آن برد، گرچه شدت و زحمت باشد. سیم ، مشاهده اوست تفریدا بى تعینات اسمائى ، بلکه مشاهده نفس ذات کند. و در این حال از خود و غیر خود غافل و جز ذات حق مشهود او نیست نه نعمتى بیند و نه شدتى مشاهده کند.

پس ، معلوم شد که اوایل مقامات در هر یک از مقامات سالکین از سبل عامه است و در آخر مقامات مخصوص به خلص بلکه کمل است .

تکمله : در فضیلت شکر از طریق نقل

ما این مقام را تکمیل نماییم به ذکر بعضى از احادیث شکر:

کافى باسناده عن اءبى عبدالله ، علیه السلام ، قال ، قال رسول الله ، صلى الله علیه و آله : الطاعم الشاکر له من الاجر کاءجر الصائم المحتسب . و المعافى الشاکر له من الاجر کاءجر المبتلى الصابر. و المعطى الشاکر له من الاجر کاءجر المحروم القانع .(۶۵۶)

از حضرت صادق ، علیه السلام ، حدیث کند که فرمود رسول خدا، صلى الله علیه و آله : "خورنده شکر کنند، اجر و مزد او مثل مرد روزه دار در راه خدا است . و کسى که در عافیت و سلامت است و شاکر است ، اجرش مثل اجر کسى است که مبتلا باشد و صبر داشته باشد. و کسى که نعمت به او عطا شده و شاکر است ، اجر او مثل کسى است که محروم از عطاست و قانع و راضى است به آنچه خداوند به او عطا فرموده ."

و باسناده عن عبدالله بن الولید قال سمعت اءبا عبدالله ، علیه السلام ، یقول : ثلاث لا یضر معهن شى ء: الدعا عند الکرب ، و الاستغفار على الذنوب ، و الشکر عند النعمه (۶۵۷)

گوید شنیدم حضرت صادق ، علیه السلام ، مى فرمود: "سه چیز است که ضرر نمى رساند با آنها چیزى : دعا نزد شدت ، و استغفار بر گناهان ، و شکر نزد نعمت ."

و باسناده عن اءبى بصیر قال قال اءبو عبدالله ، علیه السلام : ان الرجل منکم لیشرب الشربه من الماء، فیوجب الله له بها الجنه . ثم قال : انه لیاءخذ الاناء فیضعه على فیه فیسمى ، ثم یشرب فینحیه وهو یشتهیه فیحمدالله ، ثم یعود فیشرب ، ثم ینحیه فیحمدالله ، ثم یعود فیشرب ثم ینحیه فیحمدالله ، فیوجب الله عزوجل بها له الجنه .(۶۵۸)

فرمود حضرت صادق ، علیه السلام : "همانا مردى از شما مى آشامد شربت آبى ، پس واجب مى کند خدا بواسطه آن به او بهشت را." پس از آن فرمود: "همانا او برمى دارد ظرف را و مى گذارد بر دهان خود و اسم خدا را برده مى آشامد، پس دور مى کند آن را و حال آنکه مایل به آن است ، پس حمد خدا مى کند، پس از آن اعاده مى دهد و مى آشامد، پس حمد خدا مى کند، پس خدا واجب مى کند به سبب آن بر او بهشت را."

و حمد خدا مساوق شکر است . چنانچه در روایات کثیره وارد است که کسى که بگوید: الحمدلله شکر خدا ادا کرده ، چنانچه در کافى شریف سند به عمر بن یزید رساند، قال : سمعت اءبا عبدالله ، علیه السلام ، یقول : شکر کل نعمه ، و ان عظمت ، اءن تحمدالله عزوجل (علیها.)(۶۵۹)

فرمود: شکر هر نعمتى ، و اگر چه بزرگ باشد، این است که حمد خداى عزوجل کنى .

و باسناده عن اءبى عبدالله ، علیه السلام ، قال : شکر النعمه اجتناب المحارم ، و تمام الشکر قول الرجل : الحمدلله رب العالمین .(۶۶۰)

فرمود: شکر نعمت دورى جستن از محرمات است ، و کمال شکر گفتن مرد است : الحمدلله رب العالمین .

و باسناده عن حماد بن عثمان قال خرج اءبو عبدالله ، علیه السلام ، من المسجد و قد ضاعت دابته ، فقال : لئن (ردها) الله على ، لاشکرن الله حق شکره . قال (فما) لبث اءن اءتى بها، فقال : الحمدلله . فقال له قائل : جعلت فداک ، اءلیس قلت لا شکرن الله حق شکره ؟ فقال اءبو عبدالله ، علیه السلام : اءلم تسمعنى قلت : الحمدلله .(۶۶۱)

گفت بیرون آمد حضرت صادق ، علیه السلام ، از مسجد و حال آنکه گم شده بود مرکوب آن حضرت . فرمود: "اگر خداوند رد کند آن را به من ، هر آینه شکر مى کنم او را حق شکر او." گفت درنگى نکرد تا آنکه آن مرکوب آورده شد. پس فرمود: "الحمدلله ." قائلى عرض کرد: "فدایت شوم ، آیا شما نگفتید که شکر خدا مى کنم حق شکر او را؟" فرمود: "آیا نشنیدى که من گفتم : الحمدلله ."

از این روایت معلوم شود که حمد خداوند افضل افراد شکر لسانى است . و از آثار شکر زیادت نعمت است ، چنانچه در کتاب کریم منصوص است : لئن شکرتم لا زیدنکم .(۶۶۲) و در کافى شریف سند به حضرت صادق ، علیه السلام ، رساند، قال : من اءعطى الشکر اءعطى الزیاده ، یقول الله عزو جل : لئن شکرتم لا زیدنکم .(۶۶۳)

کسى که اداى شکر کند زیادت به او عنایت شود. خداوند عزوجل مى فرماید، "اگر شکر نمایید زیادت کنم براى شما."

تتمیم

بدان که عایشه گمان کرده بود که سر عبادات منحصر به خوف از عذاب یا محو سیئات است ، و تصور کرده بود که عبادت نبى مکرم ، صلى الله علیه و آله و سلم ، نیز مثل عبادت سایر مردم است ، از این جهت ، مبادرت به این اعتراض نمود که چرا این قدر خود را به زحمت مى اندازى . و این گمان ناشى از جهل او به مقام عبادت و عبودیت بود، و از جهل به مقام نبوت و رسالت نمى دانست که عبادت عبید و اجراء از ساحت مقدس آن سرور دور است ، و عظمت پروردگار و شکر نعماى غیر متناهیه او آرام و قرار را از آن حضرت بریده بود. بلکه عبادات و اولیاى خلص ‍نقشه تجلیات بى پایان محبوب است ، چنانچه در نماز معراج اشاره به آن شده . حضرات اولیاء، علیه السلام ، با آنکه محو جمال اند و جلال و فانى در صفات و ذات ، مع ذلک هیچیک از مراحل عبودیت را غفلت نکنند. حرکات ابدان آنها تابع حرکات عشقیه روحانیه آنهاست ، و آن تابع کیفیت ظهور جمال محبوب است . ولى با مثل عایشه جز جواب اقناعى نتوان گفت : یکى از مراتب نازله را بیان فرمود که همین قدر بداند عبادات آن سرور براى این امور دنیه نیست .

والحمدلله .

فصل : احادیث در باب عبادت پیامبر(ص )

روى على بن ابراهیم فى تفسیره ، باسناده عن اءبى جعفر و اءبى عبدالله ، علیهماالسلام ، قالا: کان رسول الله اذا صلى قام على اءصابع رجلیه حتى تورمت ، فاءنزل الله تبارک و تعالى : طه بلغه طى : یا محمد. ما اءنزلنا... الایه .(۶۶۴)

على بن ابراهیم در تفسیرش روایت نموده از حضرت باقر و حضرت صادق ، علیهم السلام ، گفتند: "رسول خدا وقتى نماز مى خواند مى ایستاد بر انگشتهاى دو پاى خود تا ورم کرد، پس فرو فرستاد خداى تبارک تعالى طه را. و آن به لغت طى یعنى اى محمد الایه .

و عن الصدوق فى معانى الاخبار باسناده عن سفیان الثورى ، عن الصادق ، علیه السلام ، فى حدیث طویل قال فیه : و اءما طه فاسم من اءسماء النبى ، صلى الله علیه و آله ، و معناه : یا طالب الحق الهادى الیه .(۶۶۵)

از حضرت نقل نموده که طه اسمى است از اسمهاى پیغمبر، صلى الله علیه و آله ، و معناى آن این است که : اى جوینده حق و هدایت کننده به سوى آن .

و از ابن عباس (۶۶۶) و بعضى دیگر منقول است که طه یعنى اى مرد.(۶۶۷)

و از بعض عامه منقول است که طاء اشاره است به طهارت قلب آن بزرگوار از غیر خدا، و هاء اشاره است به هدایت شدن قلب آن سرور به سوى خدا.(۶۶۸)

و گفته شده طاء اهل بهشت است ، و هاء هوان اهل جهنم است .(۶۶۹)

و طبرسى ، رحمه الله ، گفته : از حسن منقول است که قرائت نموده : طه ، به فتح طاء و سکون هاء. اگر این قرائت صحیح باشد از او، پس اصل او طاء بوده ، همزه بدل به هاء شده و معنى چنین است : طاء الارض بقدمیک جمیعا. انتهى .(۶۷۰)

بالجمله ، در حروف مقطعه اوائل سور اختلاف شدید است ، و آنچه بیشتر موافق اعتبار آید آن است که از قبیل رمز بین محب و محبوب است ، و کسى را از علم آن بهره اى نیست . و چیزهایى را که بعضى مفسرین به حسب حدس و تخمین خود ذکر کردند، غالبا حدسهاى با رد بى ماءخذى است . و در حدیث سفیان ثورى نیز اشاره به رمز بودن شده است .(۶۷۱) و هیچ استعباد ندارد که امورى باشد که از حوصله بشر فهم آن خارج باشد و خداى تعالى به مخصوصین به خطاب اختصاص داده باشد، چنانچه وجود متشابه براى همه نیست بلکه آنها تاءویل آن را مى دانند.

و شقا و شقاوت ضد سعادت است ، و به معنى تعب و زحمت است . قال الجوهرى : الشقاء و الشقاوه ، بالفتح ، نقیض السعاده .

روى الطبرسى فى الاحتجاج عن موسى بن جعفر، علیه السلام ، عن آبائه ، علیهم السلام ، قال قال اءمیرالمو منین ، علیه السلام : و لقد قام رسول الله ، صلى الله علیه و آله ، عشر سنین على اءطراف اءصابعه حتى تورمت قدماه و اصفر وجهه . یقوم اللیل اءجمع حتى عوتب فى ذلک ، فقال الله عزوجل : طه . ما اءنزلنا علیک القرآن لتشقى . بل لتسعد به .(۶۷۲)

مرحوم طبرسى (۶۷۳) در احتجاج سند به حضرت امیرالمو منین ، علیه السلام ، رسانده که فرمود: "ده سال رسول خدا ایستاد بر سر انگشتان خود تا قدمهاى آن حضرت ورم نمود و رویش زرد شد. مى ایستاد تمام شب را تا عتاب به او شد در آن ، پس فرمود خداى عزوجل : طه ، ما فرو نفرستادیم بر تو قرآن را تا به تعب افتى ، بلکه براى آن که به سعادت و راحتى رسى به واسطه آن ."

و از حضرت صادق ، علیه السلام ، مروى است که رسول خدا در عبادت یکى از پاهاى مبارکش را بلند مى فرمود تا زحمت و تعبش زیاد شود. پس خدا تعالى این آیه شریفه را فرو فرستاد.(۶۷۴) و بعضى مفسرین گفتند این آیه شریفه جواب مشرکین (است ) که گفتند پیغمبر به زحمت افتاد به واسطه ترک دین ما، پس این آیه نازل شد.(۶۷۵)

و شیخ عارف کامل ، شاه آبادى ، دام ظله ، مى فرمودند پس از آنکه آن وجود مبارک مدتى دعوت فرمود و مو ثر نشد آن طورى که حضرت مایل بود، آن سرور احتمال داد که شاید نقص در دعوت او باشد. پس اشتغال به ریاضت پیدا کرد مدت ده سال تا آنکه قدمهاى مبارکش ورم کرد. آیه شریفه نازل شد که خود را مشقت مده ، تو طاهر و هادى هستى و نقص در تو نیست ، بلکه نقص در مردم است . انک لا تهدى من اءحببت .(۶۷۶)

در هر صورت ، از آیه شریفه استفاده مى شود که آن حضرت اشتغال به ریاضت و زحمت و تعب داشته . و از مجموع کلام مفسرین نیز این معنى مستفاد مى شود، گرچه در کیفیت آن اختلاف است . و این باید براى امت سرمشق باشد، خصوصا براى اهل علم که دعوت الى الله مى خواهند کنند. آن وجود محترم با طهارت قلب و کمالى که داشت باز این طور به ریاضت خود را به تعب انداخت تا آیه شریفه از جانب ذات مقدس حق نازل شد، و ما با این همه بار گناهان و خطایا هیچگاه در فکر مرجع و معاد خود نیستیم . گویى براى ما برات آزادى از جهنم و امنیت از عذاب نازل شده . این نیست جز آنکه حب دنیا پنبه در گوش ما کرده و کلمات اولیا و انبیا را اصغاء نمى کنیم .