راز نهان

داستان غم من راز نهانی باشد

‏ ‏آن شناسد که ز خود یکسره فانی باشد

به خم طره زلفت نتوانم ره یافت‏

‏آن تواند که دلش آنچه تو دانی، باشد

ساغری از خم میخانه مرا باز دهید‏ ‏

که تواند که در این میکده بانی باشد؟

گرد دلدار نگردد، غم ساقی نخورد‏ ‏

غیر آن رند که بی نام و نشانی باشد

گرچه پیرم؛ به سر زلف تو ای دوست، قسم‏

‏در سرم، عشق چو ایام جوانی باشد

دورم از کوی تو، ای عشوه‏ گر هر جایی‏

‏که نصیبم ز رخت، نامه پرانی باشد

گر شبانان به سر کوی تو آیند و روند‏

 ‏خرم آن دم که مرا شغل، شبانی باشد