آنچه بر سر شوروی آمد.../۱

گورباچف هم حقوق‏دان بود!

گورباچف در عین حال که بر انجام اصلاحات مصر بود، بر حفظ اصول سوسیالیسم هم تاکید داشت. در واقع او ادعا داشت که باید به اصول سوسیالیسم بازگشت؛ و این برخلاف تصورات بدوی نسبت به اوست.


رضا پیامی گلهین:

قسمت اول

وقتی میخائیل گورباچف روی کار آمد، اتحاد جماهیر شوروی هرچند وسیع‌ترین کشور روی زمین و یکی از دو قطب دنیا بود ولیکن در عین حال از مشکلات عدیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی رنج می‌برد.

سیاست کلان اقتصادی در قطب کمونیست بر مبنای افزایش کمی تولید و دائر کردن کارخانه‌ها بود تا کسی بیکار نماند. لکن از آنجا که کارایی ماشین‎آلات کارخانه‌‌های شوروی پایین بود، مجموعا این کشور از پایین بودن نرخ بهره‌وری و تولید ناخالص ملی رنج می‌برد. وقتی الباقی مشکلات اساسی اقتصاد شوروی را هم در نظر بگیریم، آنگاه باورپذیر می‌شود که یک ابر قدرت رشد اقتصادی نداشته باشد!

در بعد سیاسی هم به دلیل سیاست‌های بسته‌ی استالینیستی روز به روز انگیزه‌های مردم کاهش یافته بود و نشاط و شور سیاسی دیده نمی‌شد. الغرض اینکه وقتی سکان هدایت شوروی به دست میخاییل گورباچف افتاد، شوروی گرفتار بحران‌های حاد اقتصادی و سیاسی بود؛ لذا در روایت و تحلیل فروپاشی شوروی اولین چیزی که باید در نظر گرفت این است که بازبینی در سیاست‌های کلان دولتی، اجتناب‎ناپذیر می‌نمود. لذا با روی کار آمدن گورباچف در سال ۱۹۸۵، سیاست شفافیت(گلاسنوست) و پراسترویکا(تجدید ساختار) در دستور کار قرار گرفت.

گورباچف در عین حال که بر انجام اصلاحات مصر بود، بر حفظ اصول سوسیالیسم هم تاکید داشت. در واقع او ادعا داشت که باید به اصول سوسیالیسم بازگشت؛ و این برخلاف تصورات بدوی نسبت به اوست. نکته مهم در درک چگونگی فروپاشی شوروی این است که بدانیم گورباچف کسی نبود که یکباره دست از تمام ایده‌هایش شسته باشد. وی در کتاب پراسترویکا (که در سال ۱۹۸۷ و در حین اجرای پراسترویکا و گلاسنوست) نوشت می‌گوید:«آیا پراسترویکا بدین مفهوم است که ما سوسیالیسم را، یا لااقل پاره‌ای از اصول آن را کنار می‌گذاریم؟ بعضی این سوال را با امید فراوان و دیگران با نگرانی فراوان مطرح می‌کنند. در غرب کسانی هستند که می‌خواهند به ما بیاموزند که سوسیالیسم گرفتار بحرانی عمیق است و جامعه  ما را به بن بست کشانیده است... آنان می‌گویند تنها یک راه فرار باقی مانده است: روش‌های سرمایه‌داری را در رهبری اقتصادی و نیز رویه‌‌‌های اجتماعی آن سیستم را بپذیریم و خود را به سرمایه‌داری نزدیک کنیم.»(۱)

همانطور که می‌بینیم این سخنان هرگز شبیه سخنان یک رهبر واداده نیست! خام‎دستانه است اگر گمان کنیم که گورباچف فردی بی‎ارتباط با حزب کمونیست و یا فاصله گرفته از آرمان‌های سوسیالیسم بود.

آری! گورباچف کسی بود که از دل حزب کمونیست بالا آمده بود. او در سن نوزده سالگی به توصیه استعدادیاب‌های حزب، برای تحصیل در رشته «حقوق» به دانشگاه دولتی مونوسف مسکو اعزام شد. میخائیل جوان، در همان دوران تحصیل در دانشگاه به «سازمان جوانان حزب» پیوست. پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی به زادگاهش بازگشت و به خدمات حزبی ادامه داد تا اینکه در ۱۹۵۶ و در سن ۲۵ سالگی به سمت دبیر اول کومسومول ایالتی برگزیده شد. بعد از سه سال فعالیت در ۲۸ سالگی به یکی از پرنفوذترین سران حزبی در ایالت استاوروپول تبدیل شده بود تا اینکه در ۱۹۶۱ تشکیلات ایالتی حزب، او را به عنوان نماینده خود به اجلاس سراسری حزب فرستاد. نه سال بعد گورباچف مدارج ترقی در تشکیلات ایالتی را طی کرد تا اینکه در ۱۹۷۰ به عالی‌ترین مقام حزب در ایالت استاوروپول رسید و همزمان به عضویت کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی درآمد. در سال‌های بعد گورباچف توانست اعتماد اعضاء را به خود جلب کند. وقتی در ۱۹۸۲ برژنف از دنیا رفت، حزب کمونیست آندروپوف را به عنوان رهبر شوروی انتخاب کرد. ولی تنها دو سال بعد او هم از دنیا رفت و جای خود را به «چرننکو»ی ۷۳ ساله داد و از بد حادثه تنها یک سال بعد او هم مرد تا اینکه در اجلاس فوق‎العاده کمیته مرکزی حزب در یازدهم مارس ۱۹۸۵، میخائیل گورباچف به عنوان رهبر اتحاد جماهیر شوری انتخاب شد.

او کسی بود که در حزب کمونیست رشد یافته بود، با سفارش و نظارت آن‌ها تحصیل کرده بود، لنین و استالین را خوب می‌شناخت و اطلاعات و دانش زیادی نسبت به ایده‌های آن‌ها داشت. در هنگامه‌ی انجام اصلاحات اقتصادی،‌ گورباچف صراحتا اعلام می‌داشت که ما باید به اصول لنین بازگردیم و از ظرفیت‌های مکتب سوسیالیسم برای حل مشکلات خود استفاده کنیم. با این حال وقتی گورباچف روی کار آمد، شوروی یک ابرقدرت بحران‎زده با مشکلات عمیق سیاسی و اقتصادی بود؛ به شکلی که انجام اصلاحات ناگزیر می‌نمود. شاید اگر فردی غیر از گورباچف به قدرت می‌رسید باز هم باید به سراغ اصلاحات می‌رفت چرا که بازبینی در سیاست‌های شوروی یک انتخاب نبود بلکه یک تحمیل بود.

بعد از دوره استبداد استالینی، خروشچف در کنگره حزب، جنایات استالین را محکوم کرد و بعد از آن به سمت کاهش استبداد در جامعه شوری پیش رفت. لکن بعد از خروشچف، برژنف سیاست‌های استبدادی را تشدید کرد تا اینکه با سه سال فاصله نوبت به گورباچف رسید. میراث برژنف برای شوروی، افزایش دیوان‎سالاری، فساد اداری و استبداد حکومتی در حوزه سیاسی و فقر و تنگدستی عمومی در حوزه اقتصادی بود. پس دقیق‌تر آن است که بگوییم فرایند فروپاشی شوروی از همان زمان و در دوره «لئونید برژنف» شروع شد، نه در دوره گورباچف! هر چند که اوج این فرایند در دوره گورباچف بود. گورباچفی که از دل ساختارهای حزب کمونیست پله پله تا رسیدن به ریاست کمیته مرکزی حزب بالا آمده بود و اعتقاد داشت با پایبندی بر اصول ایدئولوژیک باید برخی اشتباهات گذشته را اصلاح کرد،

اما چه شد که فرایندی که گورباچف شروع کرد نهایتا به کودتا و فروپاشی شوروی انجامید؟ پاسخ به این پرسش را در قسمت بعد خواهیم دید.

ادامه دارد...

به اشتراک بگذارید : تلگرام   |   فیس‌بوک
نام :
ایمیل :
پیام :