آنچه بر سر شوروی آمد.../۲

عاقبت خوش‎بینی به آمریکا

گورباچف یک کودک بی کفایت نبود. او یک مرد باتجربه در عرصه سیاسی بود. او ساده‎لوح هم نبود. لکن آنچه او را زمین زد، امیدش به آن‎سوی مرزهای شوروی بود.


رضا پیامی گلهین:

قسمت دوم

در مقاله قبل گفتیم که میخائیل گورباچف در شرایطی به روی کار آمد که اتحاد جماهیر شوروی گرفتار مشکلات عدیده بود؛ مشکلاتی که انجام اصلاحات را ناگزیر می‌نمود. مضافا اینکه او فردی بیگانه با آرمان‌های سوسیالیسم نبود لذا نباید اقدامات او را یک ماجراجویی خام‎دستانه دانست. ولیکن در هر صورت این اقدامات نهایتا به فروپاشی شوروی ختم شد. در این مقاله قصد داریم به محوری‌ترین خطای راهبردی گورباچف در مسیر اصلاحات سیاسی و اقتصادی بپردازیم.

گورباچف یک کودک بی کفایت نبود. او یک مرد باتجربه در عرصه سیاسی بود. او ساده‎لوح هم نبود. لکن آنچه او را زمین زد، امیدش به آن‎سوی مرزهای شوروی بود. شوروی کشوری پهناور با منابع طبیعی سرشار بود. کشوری ریشه‎دار که توانست ماشین جنگی آلمان نازی را متوقف کند. ولی با این حال رهبر آن به دنبال جلب نظر غربی‌ها بود. شاید چندان متداول نباشد که رئیس دولتی برای صحبت با مردم کشور خود کتاب بنویسد ولی عجیب‌تر از آن این است که رئیس اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوری کتاب پراسترویکا را اینطور شروع کرده:«این کتاب را نوشته‌ام چون خواسته‌ام مستقیم با مردم اتحاد حماهیر شوروی، ایالات متحده آمریکا و کشورهای دیگر سخن بگویم.» آری! آمریکا در نظر گورباچف به قدری بزرگ بود که برای مردم این کشور کتابی می‌نویسد تا در آن گزارشی از سیاست‌های اصلاحی خود ارائه دهد.

او در خلال این کتاب و در طی دوران حکمرانی بارها و بارها سعی کرد تا شوروی را در نظر آمریکایی‌ها وجیه جلوه دهد و این رفتار نقطه مقابل استغنا و تکبر معمول در بین رجال سیاسی است.

«پیام ما به رهبران غربی چنین خواهد بود: از پراسترویکا در هراس نباشید، آن را موضوعی برای جنگ روانی تلقی نکنید، بلکه به یاری مکانیسم روابط اقتصادی و تبادل فرهنگی و انسانی مشوق آن باشید. ابتکار شوروی را برای کاهش تسلیحات و برای بهبود اوضاع بین‎المللی جدی بدانید و درصدد برآیید این مسائل را با توافق حل کنید.»(۲)

عجیب است ولی رهبر اتحاد جماهیر شوروی در اوج جنگ سرد و نه در یک جلسه غیر علنی، بلکه در کتابی که خطاب به مردم شوروی و غربی‌ها نوشته شده! از یک طرف از اقدامات پیش‎دستانه برای کاهش تسلیحات دم می‌زند و از طرف دیگر دشمنان را دعوت به «روابط اقتصادی، فرهنگی و انسانی» می‌کند! در عرف سیاست بین‎المللی این کار معنایی جز بالا بردن دو دست به نشانه تسلیم و دعوت دشمن به مصالحه ندارد. دقت کنید که گورباچف لزوما خائن نبود! و هر چند اشتباهاتی بنیان‌افکن داشت ولی یک کودک سیاست‌نادان هم نبود! در مقاله قبل گفتیم که شوروی به شرایط سختی رسیده بود و مشکل گورباچف این بود که برای عبور از این شرایط سخت به «خارج از مرزهای کشورش» امید داشت. لذا سعی داشت تا به خیال خود زمینه نزدیکی بیشتر دو کشور را فراهم کند. او مدام سعی می‌کرد تا روابط بین غرب و شرق را رو به بهبودی و دوستی نشان دهد:

«بی آنکه به جزئیات اظهارنظرها و پیش‎بینی‌ها توجه شود -که ممکن است مورد اختلاف باشد- در مجموع ما موضع‎گیری غرب را واقع‌گرایانه می‌دانیم و جهت‎گیری آن را -که بیشتر سازنده است- خوش‎آمد می‌گوییم. این جهت‎گیری در تلاش‌هایی که برای بهبود روابط بین‎المللی به عمل می‌آید، نقطه تفاهم است و بازتاب افکار عمومی به شمار می‌رود.

سیاستمدارانی هستند که سعه صدر دارند. درک می‌کنند که اگر غرب از نشان دادن واکنش مثبت به پیام مثبت مسکو غافل بماند و خود را از برداشت‎های غلط درباره اتحاد جماهیر شوروی و تخیلات خود آفریده رها نسازد، اشتباهی تاریخی کرده است.»(۳)

در طرف مقابل آمریکایی‌ها هم مدام برای او دانه‎پاشی می‌کردند. به طور مثال در حالی که رقابت تسلیحاتی آمریکا و شوروی باعث پدید آمدن جنگ سرد شده و شرایط طوری بود که رسانه‌های دو کشور به شدت به طرف مقابل حمله می‌کردند، در سال ۱۹۸۷ (دو سال بعد از روز کار آمدن گورباچف و در سالی که کتاب پراسترویکا منتشر شد) مجله آمریکایی تایم، گورباچف را به عنوان «مرد سال دنیا» معرفی کرده و در جلد خود تصویری آراسته و پر صلابت از رهبر شوروی چاپ کرد! و این بهترین پاداش برای کسی بود که می‌خواست تصویری دیگر از خود و کشورش در غرب بسازد. این کار و اظهارات و اقدامات دیگری که غربی‌ها می‌کردند، باعث افزایش اشتیاق نسبت به غرب شد(۴) ولی همانطور که گفتیم خود گورباچف هنوز به آرمان‌های سوسیالیسم باور داشت و اعتقادش بر این بود که باید در یک برنامه اصلاحی چند ساله شرایط کشور را بهبود بخشید؛ برنامه‌هایی که به سال ۲۰۰۰ هم می‌رسید. لکن اشتباه او این بود که در همان زمانی که شروع به گشودن زخم‌های کهنه پیکره شوروی کرده بود،‌ به آمریکا هم خوش‎بینی نشان می‌داد. این کار مثل باز کردن یک زخم عمیق و کهنه در محیطی پر از میکروب است.

 

پس از یک طرف گورباچف را داشتیم که هر چند برخلاف برخی روسای جمهور، مسئله محیط زیست کشورش را منوط به توافق با آمریکا نمی‌کرد ولیکن برای ساختن فردایی متفاوت روی نزدیک شدن به آمریکا حساب کرده بود. همه مشکل گورباچف این بود که به دشمن خود امید داشت. او به آمریکایی‌ها نزدیک می‌شد و رسانه‌های آمریکایی هم او را برجسته می‌کردند تا بتواند این مسیر را ادامه دهد. و این تعریف و تمجیدهای غربی‌ها گورباچف را دچار خیال واهی کرد. او گمان برد که آمریکایی‌ها قصد کاهش تنش‌ها و فراموش کردن دشمنی‌های گذشته با شوروی را دارند و طبیعتا برای فرایند کاهش تنش‌ها روی او حساب کرده‌اند. غافل از اینکه آمریکا با تمام شوروی دشمن بود. اعم از گورباچف و غیر آن. برخلاف تصورات گورباچف، آمریکایی‌ها نه تنها به راحتی از گورباچف عبور می‌کردند بلکه اساسا خودشان زمینه را برای عبور از او فراهم کردند.

بوریس یلتسین از اصلاح‌طلبان تندرو بود که سابق بر این معاون گورباچف بود. اصرار او بر افزایش سرعت اصلاحات از نظر گورباچفی که خود را پیرو لنین می‌دانست قابل قبول نبود و نهایتا اختلاف او با گورباچف به آنجا رسید که میخائیل گورباچف او را کنار گذاشت. از آن طرف رسانه‌های آمریکایی شروع به سرمایه‌گذاری روی بوریس یلتسین -که دل بستگی چندانی به سوسیالیسم نداشت و بر حرکت شتابزده به سمت اقتصاد بازار آزاد تاکید داشت کردند- تا اینکه کم‎کم یلتسین تبدیل به شخصیتی سرشناس و قدرتمند در شوروی شد؛ کسی که برای آمریکا مفیدتر از گورباچف بود.

هنوز گورباچف رهبر شوروی بود که با حمایت رسانه‌ای و غیر رسانه‌ای آمریکایی‌ها، بوریس یلتسین توانست در انتخابات ریاست جمهوری روسیه پیروز شده و رئیس این جمهوری شود.(۵)  با روی کار آمدن یلتسین شتاب حرکت شوروی به سمت فروپاشی بیشتر و بیشتر شد و سرعت اتفاقات، زمام امور را از دست گورباچف خارج کرد. گورباچفی که خود این روند را شروع کرده بود، دیگر کنترلی بر آن نداشت. او در طراحی آمریکایی‌ها گرفتار شده بود و شوروی می‌رفت تا به پایان امر خود برسد. مرور اتفاقاتی که با روی کار آمدن یلتسین افتاد بسیار تامل برانگیز و عبرت‎آموز است. در مقاله بعدی به این دوران می‌پردازیم.

ادامه دارد...

به اشتراک بگذارید : تلگرام   |   فیس‌بوک
نام :
ایمیل :
پیام :