مصدق مسلم نبود

من در‏‎ ‎‏آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک‏‎ ‎‏زده اند و به اسم «آیت الله » توی خیابانها می گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این‏‎ ‎‏دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد. و طولی نکشید که سیلی را‏ خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام می زد.


۱/ دوره‌ی چهاردهم مجلس شورای ملی وقتی رحیمیان از نمایندگان قوچان ماده واحده‌ای را به مجلس تقدیم کرد که در آن قید شده بود، چون قرارداد نفتی ۱۹۳۲ در زمان دیکتاتوری بسته شده است باید مختومه اعلام گردد، اولین کسی که با آن مخالفت کرد کسی نبود جز محمد مصدق و دلیل خود را چنین نوشت: «چون قراردادها و عقود بین‌المللی با حضور دوطرف انجام می‌گیرد و چون این قراردادها نوعی عقد دوطرفه است، نمی‌توان آن را یک‌طرفه لغو کرد.» خیلی نگذشت که همین آقای دکتر مصدق شد طرفدار ملی شدن صنعت نفت. [۱]

۲/ عامل اصلی ملی شدن صنعت نفت، نواب بود. هنوز به یاد دارم که رزم‌آرا در مجلس گفت: «ملتی که نمی‌تواند، یک لولهنگ بسازد چگونه می‌تواند صنعت نفت را اداره کند؟» همین نمایندگان به او ۹۱ رای موافق دادند و فقط هشت رای مخالف گرفت. سه ماه از ترور رزم‌آرا نگذشته بود. نامه‌ی تهدیدآمیز نواب به مجلس به ملی شدن صنعت نفت انجامید. نواب برای ترور رزم‌آرا از آیات عظام: کاشانی، صدر و علامه امینی مجوز گرفته بود. علامه امینی صاحب الغدیر به او گفته بود: «اینها بی‌دین‌اند و می‌خواهند احکام اسلام را محجور کنند.» [۲]

۳/ مرحوم نواب صفوی تمام اعضای جبهه‌ی ملی را در خانه‌ی حاج محمود آقایی جمع کرده بود. دکتر فاطمی به نمایندگی دکتر مصدق هم حضور داشت. همه با قتل رزم‌آرا موافق بودند. نقل است که همگی پشت قرآن را هم امضا کردند، ولی وقتی نواب محکوم شد و مصدق را با او روبرو کردند، گوش‌هایش را می‌گیرد و می‌گوید من ایشان را نمی‌شناسم. وقتی هم مجلس تصویب کرد که چون خیانت رزم‌آرا به مملکت محرز است، پس قاتل باید آزاد شود، مصدق گفت: «من با آزادی خلیل طهماسبی مخالفم».[۳]

۴/ بار اول که همراه چندی از علما پیش مصدق رفتیم، روی تختخواب دراز کشیده بود. با ورود ما تغییری در حالتش ایجاد نشد. بعد از اتمام صحبت خواستیم برای اقامه‌ی نماز به مسجد برویم. مصدق با تعجب گفت: «شما هر روز برای نماز به مسجد می‌روید؟» بار دوم هم که پیش‌اش رفتم همانطور روی تختخواب بود. آیت‌الله بروجردی گفته بود وی را از خطر وجود بهائی‌ها در شهرستان‌ها، آگاه کنم. قاه قاه خندید و گفت: «از نظر من مسلمان و بهائی فرقی ندارند، همه از یک ملت و ایرانی هستند.» [۴]

۵/ روزی آیت‌الله کاشانی به من گفت: «شجونی! آخوندها درباره‌ی من چه می‌گویند؟» گفتم: «می‌گویند کاشانی پدر ما را درآورده.» با ناراحتی گفت: «در مجلس به مصدق گفتم این مشروبات الکلی را ممنوع کن. گفت: الان نه! شش ماه دیگر. یععنی شش ماه به اینها مهلت بده تا بخورند. نه آخوندهای مجلسی حمایتم کردند نه غیرمجلسی‌ها. به خدا اینها پدر مرا درآوردند.» [۵]

۶/ رفتند پیش مصدق که آقا شما مسلمانید اقلا تولید مشروبات الکلی را ممنوع کنید. مصدق بهانه آورد که روزانه شش هزار تومان از مشروبات الکلی درآمد داریم. گفتند: شما ده شاهی بر قیمت هر کیلو شکر اضافه کنید، بودجه‌اش تامین می‌شود. به ملت هم بگویید قطعا با روی خوش استقبال می‌کنند، اما مصدق این کار را نکرد اصلا اعتقادی به این کارها نداشت. [۶]

۷/ ماه مبارک رمضان، مجلس شورای ملی مملکت اسلامی پشت تریبون رفت. سخنرانی‌اش که تمام شد، لیوان آب کنار دستش را برداشت و خورد. صدای اعتراض نمایندگان بلند شد. با خونسردی گفت: «اهل عوام‌فریبی نیستم.» امام خوب فهمیده بود. «مصدق مسلم نبود.» [۷]

۸/ ما در زمان خودمان هم آقای کاشانی را دیدیم. آقای کاشانی از جوانی در نجف‏‎ ‎‏بودند و یک روحانی مبارز بودند. مبارزه با استعمار، آن وقت البته انگلستان بود مبارزه با‏‎ ‎‏او. در ایران هم که آمدند تمام زندگی شان صرف همین معنا شد و من از نزدیک ایشان را‏‎ ‎‏می شناختم. در یک وقت وضع ایشان طوری شد که وقتی که ازمنزل می خواست حرکت‏‎ ‎‏کند فرض کنید بیایند به مسجدشاه، مسجدشاه مطلع می شد، در نظر داشتند، اعلام می شد،‏‎ ‎‏این طور بود وضع ایشان. بعدش دیدند که اگر یک روحانی در میدان باشد لابد اسلام را‏‎ ‎‏در کارمی آورد، این حتمی است و همین طور هم بود. از این جهت شروع کردند به‏‎ ‎‏جوسازی. آن طور جوسازی کردند که یک سگی را عینک به آن زدند و آن طور که من‏‎ ‎‏شنیدم عینک زدند و از طرف مجلس آوردند این طرف و به اسم آیت الله.[۸]

۹/ من از آن ریشه هایش می دانم یک گروهی که با اسلام و‏‎ ‎‏روحانیت اسلام سر سخت مخالف بودند. از اولش هم مخالف بودند. اولش هم وقتی که‏‎ ‎‏مرحوم آیت الله کاشانی دید که اینها خلاف دارند می کنند و صحبت کرد، اینها ‏‏[‏‏این‏‏]‏‎ ‎‏کار کردند ‏‏[‏‏که‏‏]‏‏ یک سگی را نزدیک مجلس عینک به آن زدند و اسمش را «آیت الله »‏‎ ‎‏گذاشتند! این در زمان آن بود که اینها فخر می کنند به وجود او. او هم مسلم نبود. من در‏‎ ‎‏آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک‏‎ ‎‏زده اند و به اسم «آیت الله » توی خیابانها می گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این‏‎ ‎‏دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد. و طولی نکشید که سیلی را‏ خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام می زد. [۹]




[1] . خاطرات عبد خدایی، ص ۹۲

[2] . خاطرات آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۴، ص ۷۲

[3] . خاطرات عبد خدایی، ص ۷۶

[4] . خاطرات حجت‌الاسلام فلسفی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۱۳۲

[5] . خاطرات حجت‌الاسلام شجونی، ص ۴۷

[6] . همان، ص ۹۶

[7] . همان، ص ۱۰

[8] . صحیفه امام، ج ۱۸، ص ۲۴۸

[9] . همان، ج ۱۴، ص ۴۵۶







به اشتراک بگذارید : تلگرام   |   فیس‌بوک
نام :
ایمیل :
پیام :